سمت چپ دیگه نمیزنه
هرچي كه در مخيله ي ذهنم باشه!همیشه سبز می مانم,از نوع م.م
انگار يه چيزي سر جاش نيست! خيلي كم حوصله شدم،انگار اين آخريا ديگه نميكشم! انگار منتظر يه چيزيم!ولي چي؟ پرواز را ياد گرفتم نه بخاطر تو بخاطر تجربه هاي بعد از تو آزاد و رها بعد از آدم هاي مثل تو ولي حالا مجبورم رو زمين قدم بزنم! هوا دو نفره هم که باشد محمدعلی بهمنی فرياد ميزني،فريادي كه فقط خودت ميشنوي اش،مثل هق هق هاي شبانه ات! هرچه قدر كه به ذهن پيچ در پيچت فشار مي آوري،خاطره اي يادت نمي آيد! جز نبودنش! دلت مي خواهد برقصي،آنقدر كه پاهايت مال خودت نباشد! آنقدر كه همه جا را سياه ببيني! مثل روز رفتنش،مثل روزهاي نبودنش،مثل روزهاي نخنديدنش! مثل وقتي كه در را برايش باز كني ،و ناباورانه او نباشد! غم دارد!درد دارد! نبودن دست هايش بر روي شانه ات! مثل تنهايي قدم زدن روي برگهاي پاييزيست! شايد هم مثل گوش كردن به صداي جيرجيرك هاي شبانه است كه از بي كسي آرام و قرار ندارند و اين طرف و آن طرف ميپرند! و شايدهم مثل گوش كردن به آهنگهاي غمگين سوپرانو يا اُپرا باشد(مثل الان)! هرچه هست،او نيست! با خودش برده است؛احساس ها را،دوست داشتن ها را... ولي دنيا هميشه مه نيست،هميشه خاكستري نيست! گاهي سفيد است،گاهي سبز است! شايد گاهي رو به ما ميكني كه اينقدر خوش ميشويم! كاش بودي كه فقط با ديدنت؛با خنديدنت، فراموش ميكردم كه درد چيست! شكوفه باران شو در آبهاي بي خيالي قدم بزن هنوز آفتاب نمرده است رفاقتِ با بادبادكي كاغذي ست رفاقتِ با باد رفاقتِ با دريا و سرگيجه با تو هرگز حس نكردم كه با چيزي ثابت مواجه ام از ابري به ابري ديگر غلتيدم چون كودكي نقاشي شده بر سقف كليسا چرا تو؟ چرا تنها تو؟ چرا تنها تو از ميانِ زنان هندسه ي حياتِ مرا درهم ميريزي؟ پابرهنه به جهانِ كوچكم وارد ميشوي و در را ميبندي اما من اعتراضي نميكنم چرا تنها تو را دوست ميدارم؟ ميگذارم بر مژه هايم بنشيني و ورق بازي كني و من اعتراضي نميكنم چرا زمان را خطِ باطل ميزني؟ هر حركتي را به سكون وا ميداري تمام زنان را ميكشي در درونِ منُ من اعتراضي نميكنم هر مرد كه پس از من ببوسدت بر لبانت تاكستاني را خواهد يافت كه من كاشته ام در نامه ي آخر نوشته بودي جنگ را به من باختي تو جنگ نكردي تا ببازي خانم دون كيشوت! در خواب به آسياب هاي بادي حمله ور شدي با باد جنگيدي بي اينكه حتي تاري از گيس بلندت كم شود بي اينكه حتي يكي از ناخن هاي طلايي ات ترك بردارد بي اينكه حتي قطره اي خون بر سفيدي پيراهنت بريزد چه جنگي؟ تو با يك مرد نجنگيده اي نه لمس كرده اي بازو و سينه ي مردي حقيقي را نه با عرق يك مرد غسل كرده اي تو سازنده ي مردان كاغذي بودي با عشق و رفاقتي كاغذي دون كيشوت كوچك! بيدار شو به صورتت آبي بزن فنجاني شير بنوش تا به كاغذي بودن مرداني كه دوستشان داري پي ببري نميدونم چرا هنوزم احمقم!حماقت اندازه نداره!داره؟؟؟؟؟؟؟نچ! خب احمق تو كه ميدوني تو كه آگاهي داري بازم كوتاه مياي؟؟ خوش به حال اوني كه احساس نداره! اعتقاد نداره! دل نداره حتي! ما چي؟؟؟؟؟ من چي؟؟؟؟؟ انگار مجبورم كردن!انگار دارم خودمو شكنجه ميدم!10دقيقه خودمو ميزنم! بعد همه چي خوبه!بعد يادم ميره! بعد دوباره....! نميدونم چرا سختم ِ بگم:تموم شد! تمام شو بخاطر سالهاي دوريمان بخاطر خنده هاي الكي به ترك ديوار يا به ماشين آلبالويي رنگِ آن پسرِ پولدار كه از پس شيشه هاي غبار آلود زندگي نگاهش كردم كه از پس "حق اوست" نگاهش كردي! بس است دلِ من به اندازه ي قبر پدرم هم نميشود دل ِ من تنگ است از تو از او آنكه با همه ي تفاوتش دوستم ميدارد... خيلي سعي كردم تا آهنگاي قديمي رو كه با ياسر خاطره دارمو پيدا كنم! ميزنم رو سي دي و بهش عيدي ميدم!!!! اميدوارم مشكلي براش پيش نياد فقط! يكيشون eiffel65 آهنگ blue! مستر پرزيدنت حتي! خودم تو كفشونم الان!
خيلي گشتم تا يه آهنگ متفاوت واسه وبلاگم پيدا كنم! John Williams - The Chairman's Waltz يه جورايي ميشه گفت منبعي كه اينو توش پيدا كردم خيلييييييييييي آدم خوش سليقه ايه تو آهنگ! melodic.blogfa.com چه قدر دلم ميخواد با اين آهنگ يكي بياد جلوم باله برقصه! خوشحالم كه دوستاي متفاوتي پيدا كردم! دوستايي كه هر كدومشون با يه قسمت از علايق شخصيم جورن! تا اينكه دوستايي داشته باشم كه زيادي شبيه خودمن! خوبه آدم با متفاوت از خودش دوستي داشته باشه! دلم ميخواد آدماي گمشده رو پيدا كنم! دلم آدم جديد ميخواد! همين! كاش پيدا بشن!
يعني هواش سنگين شده! امسال خيلي زودتر از چيزي كه فكر ميكردم داره تموم ميشه! با اينكه غم ِ اضافي داشتم!اضافه بر غم ِ بابام،ولي زود داره ميگذره! خدا خودش ميدونست كه كم تحملم داره تند و تند اين روزا رو تموم ميكنه برام! ديگه چيزي آزارم نميده!فقط دلتنگم از اين صياد! هرچي با خودم فكر ميكنم كه چرا يه هو آدما ميرن دليليشو پيدا نميكنم! هرچي فكر ميكنم ميبينم آخرين بار مهربون بودم با محبت بودم... ولي چرا يه هو آدما رفتن؟ يا باز چوب احمقيمو خوردم كه مهربوني و محبت كردم بدون انتظار بازگشت،يا يه نفر....! نه!نه! اصلا نميتونم به اونجا فكر كنم!امكان نداره! به قول بابام:همه خوبن.......! نميخوام در مورد كسي فكر كنم كه اينجوري يا اونجوري! خودم!اشكال از خودم بوده حتما! نوبت پنجره هاست تا دل مرا بدست آورند تا اميدم بخشند كه تار نميشويم تا تو ببيني گل سرخ را... چرا يكي نمياد؟ با رفتنت انگار بقيه رو هم طلسم كردي! مگه ميشه تو خوش باشي و من غصه بخورم؟ عادلانه نيست!بخدا نيست! از اينكه هي برميگردم به گذشته ها ديگه خودم خسته شدم! لعنت به خيابوناي آشنا! نميدونم چطوري ميخوام دوباره همون ياسمن 10سال پيش بشم! ولي دارم همه ي سعيمو ميكنم! و از اين مطمئنم كه ديگه خيلي چيزا برام مهم نيست!اين خيلي تو راهي كه پيش رو دارم كمك ميكنه!من خوبم!خيلي هم خوبم! خاطراتت را توي يك چمدان قهوه اي جا كرده ام با بردن اين چمدان لطف بزرگي در حقم ميكني به اميد آمدن چمدان ديگري دل خوشم چمداني كه ديگر برنگردد جوري كه مجبور باشي خودتو بهش نزديك كني تا بتوني بشنوي چي ميگه اين باشهكه:بازم همديگرو ميبينم و لبخند بزنه! يكي مثل آرياناز! حتي لذت بخش تر از اون اينه كه آدمايي كه دوستشون داري با اسم كوچيك صدات كنن! و جا بخوري و مدت ها فكر كني كه منو با اسم كوچيك صدا كرد؟منو؟ يكي مثل گوگولي! شايدم از اين لذت ببري كه وقتي آهنگ مورد علاقه ت تموم ميشه،يه نفر اونو دوبارهبذاره از اول و ندونه كه تو عاشق اين آهنگي! يكي مثل كسي كه هنوز نيومده،هنوز نشناختمش،هنوز نديدمش! ولي اصلا لذت بخش نيست كه به رابطه ها حسودي كني! يكي مثل تو...! ديگر دلم نميخواهد پياده روهاي خالي از مردم را قدم بزنم با تو بي تو تنهايي بيشتر بهم ميچسبد ديگر آرزوي شير كاكائو و بيسكوييت هم ندارم حتي و بيشتر از آن آرزوي داشتن چتر رنگي رنگي تو را ... ميخوام يه اعترافي بهت بكنم،وقتي از كسي ناراحتم-كه اصولا كم پيش مياد- اگر بهش فكر كنم،تو معده م انقلاب ميشه!فكرش رو بكن!همون موقع درد ميپيچه! پروفسور جان منم مثل تو تنهام!ولي نميدونم چرا همه رو دوست دارم؟واقعا چرا؟ اينم دومين اعتراف! شايد بايد اسم اين بخش جديد رو ميذاشتم"اعترافات من به پروفسور جان"! ميدوني چيه؟وقتي به تنهايي تو فكر ميكنم،اصلا روم نميشه در مورد تنهايي خودم حرف بزنم! اصلا من با چه رويي گفتم: "منم مثل تو"؟ آره پروفسور جان،واقعا برازنده م ِ كه بهم بگي"خل"! بيخيال... دلم ميخواست منم خانوم سرخ پوش بودم! كه مَردَم بهم اعتراف كنه كه: "من كور بودم"! و منم فقط لبخند بزنم!همين!همه چي به همين سادگي باشه! يعني اينم نميشه؟ حتي نميشه خوابش رو ببينم؟ پروفسور جان! ميترسم!ميترسم اين روياهامو ادامه بدمو يكي يكي تبديل بشن به آرزو! اونوقت چي به سرم مياد؟ ولي من با همينا زنده م!اگه رويا نداشته باشم و بخوام فقط واقعيتُ ببينم اون موقع ميشم يه آدم بي احساس! پروفسور جان! راستي يادم رفت اينو بگم! دلم يه ستاره ميخواد! انگار همه ي ستاره ها رو بردن! ... -آره! چي تو رو اين همه راه اينجا كشونده؟ +من واقعا نگران شدم بعد از اينكه در مورد پدرت شنيدم -مچكرم -اما اين همه راه اومدي كه اينو بگي؟ -حالا؛احساس ميكنم كه حال بهتري داري +چي؟ -همونجور كه ميبيني وضع من خوبه -و از اونجايي كه ميدوني،سرم خيلي شلوغه -حالا كه ميدوني،برو -با نگراني در مورد من خودت رو عذاب نده -چي ِ؟ -چيز ديگه اي هست كه بخواي بگي؟ +واقعا منظورت اينه؟ -چيزي كه تو ميخواي چيه؟ -حتما...نه اينه كه"متاسفم" -"منو ببخش" -"من برميگردم"پس"منتظرم بمون" -چيه؟تو همچين چيزي انتظار داري؟ +چرا اينجوري شدي؟ -من چشمام به حقيقت باز شده ،همه ش همينه +متوجه شدم،حالا فهميدم +وانمود كن منو نديدي و ديگه نخواه كه منو ببيني +تو واقعا چيزي كه منظورته رو گفتي +پس براي تو،من... -مثل يه لكه،كه من ميخوام پاكش كنم +تو بيرحمي () +تو خيلي بي رحمي -نه -من هميشه يه همچين آدمي بودم -من فقط وانمود ميكردم كه نبودم +من دارم ميرم مراقب خودت باش -فقط نگران خودت باش ... دلم ميخواد بادُ بگيرم ولي همه ش دستمو پس ميزنه! بيخيال ميشم؛ترك هاي سي دي رو ميشمارم تا برسم به آهنگ "مرا بسيار ببوس" صدا رو تا آخر زياد ميكنم و باهاش دست و پا شكسته زمزمه ميكنم.به اين فكر ميكنم كه خواننده ش كوره ؛ صداش گرمه.آدمو به يه دنياي ديگه ميبره. خودمو تصور ميكنم وقتي نشستم لب ساحل و پاهامو زير شن و ماسه هاش قايم كردم! وقتي دارم يه درخت ميكارمُ با آسمون حرف ميزنم! وقتي تو پيشم نشستي و دستتُ حلقه كردي دور گردنم! فكر ميكنم دوستم داري!ولي داري خفه م ميكني! آهنگ تموم ميشه،تو هم تموم ميشي،كاش توي بيداري ميكشتيم نه تو خيال! الان زجر بيشتري ميكشم! با خودم حرف ميزنم؛كاش يه جا واسه من پيش خودش نگه ميداشت! هوا ابري شده و ميخواد بارون بزنه! پياده ميشم و هدفون قرمز رنگمو ميذارم رو گوشمو جاده رو تا ته ميرم! هيچ كس نيست؛اين جاده ي خالي از تو هي داره طولاني تر ميشه! شُر-شُر-شُر..... بالاخره ابرا باهم آشتي كردن! دستامو از هم باز ميكنم و به سمت آسمون ميگيرم! ميچرخم و ميچرخم!خيالم راحته كه اينجا كسي نيست تا بهم بخنده و بگه ديوونه! با خودم حرف ميزنم؛بي لياقت! قدم هام رو تند تر ميكنم بلكه سرماي نبودن تو به سرماي هوا اضافه نشه! انگار اين جاده ته نداره!مثل بي نهايتي كه استاد جبرم ميگفت! داشتم به ناكجا ميرفتم!مقصدي نداشتم!دلم ميخواست مثل"چك برگشتي"بودم! دلم ميخواست برميگشتم پيش خودت! ولي ديگه هيچ وقت برنميگردم!نميتونم كه برگردم!تو منو "پاس دادي"!!! خط قرمز- - - - - - - - -- - - - - - - -- ---- -------- ---------- --- جاده تمام شد! هميشه تو واسم خط قرمز بودي! اينو ميگن يه نوشته ي واقعا پراكنده....خودم نفهميدم چي نوشتم!فقط نوشتم! شانس معني نميده!وجود نداره! هرچي واسه آدما پيش مياد عكس العمل كارايي كه انجام دادن! پس شانسي وجود نداره! از امروز ميخوام خواسته هامو دقيق و روشن واسه خودم معلوم كنم! خواسته هايي كه ميتونم بهشون برسم! و سعي كنم زمينه رو براي رسيدن به اونا فراهم كنم! اصن ميخوام يه جور ديگه زندگي كنم! ميخوام يه مدتي اينجوري امتحان كنم ببينم چي ميشه! يه زندگي با برنامه! ميخوام خواسته هامو اولويت بندي كنم! واسه هر كدوم تاريخ بزنم! حداكثر پنج تا خواسته! از امروز تا 12 آذر! ببينم چه قدر تلاش كردم واسشون و تا اون روز چندتاشون رو تونستم به اتمام برسونم! و اينگونه متحول مي شويم! داره ميخونه: وقتي من پيشت ميشينم عاشق ترين مردِ روي زمينم اينو ميدوني كه من بي تو ميميرم آخه تموم دنيامو تو اين چشماي نازتو ميبينم...../ مَردَم نشديم!در اين حد! بارون كه نميتونه تو چشام نگا كنه! از همه شون بيشتر دارم ميبارم! ديگه بابامو واسه هيچ وقت نبينيم! پنج سال گذشت!پنج سال بدون بابام! روزي كه رفت از ناباوري فقط خنديدم! باورش اينقدر سخت و غير قابل هضم و ناگهاني بود كه هنوز بعد از 5سال به جاي خاليش عادت نكرديم! شايد چون هنوزم تو خلوتمون باهاش درد و دل ميكنيم! چون هنوز صداي خنده هاش توي گوشمون ِ! چون هنوز اشك ميريزيم! چون دلمون تنگ ميشه! ... مثل همين الان! خوش به حالش كه رفت! دنيا جاي خوبي نيست! بدون بابام اصلا خوب نيست! انگار نصف قلبت نيست! دست خودم نيست!دلم ميگيره! وقتي يادم مي افته با چه ذوقي ميدويدم در خونه رو واسش باز كنم تا ببوستم و بهش گله كنم كه چرا زودتر نيومدي؛دلم ميگيره خيلي! پنج شنبه قطعه 7/2... چه روياهايي كه واسه خودشون نميسازن! نميدونم با اين روياها زنده ن يا نرسيدن به روياهاشون آزارشون ميده! نميدونم ولي اين رويا رو دوست دارم!هرچه قدر هم كه دست نيافتني باشه!هرچه قدر كه آزار دهنده باشه!هرچه قدر كه اشتباه باشه! جاي من خالي براي فرياد زدن اسم تو با بغض! چه قدر دلم برات تنگ ميشده است! چه قدر بهت احتياج داشته بودم! چه قدر دوستت داشته بودم! مثل همين الان ِ الان!
جمعيتی در من است
که آسودهام نمیگذارد !
به از آن است که در دام نگاه افتادن
سیب شیرین لبت باشد و آدم نخورد؟
تو بهشتی و چه بیم از به گناه افتادن
لاک پشتانه به دنبال تو می آیم و آه
چه امیدی که پی باد به راه افتادن؟
آخر قصه ی هر بچه پلنگی این است:
پنجه بر خالی و در حسرت ماه... افتادن
با دلی پاک، دلی مثل پر قو سخت است
سر و کارت به خط و چشم سیاه افتادن
من همان مهره ی سرباز سفیدم که ازل
قسمتم کرده به سر در پی شاه افتادن
عشق ابریست که یک سایه ی آبی دارد
سایه اش کاش به دل گاه به گاه افتادن
حامد عسکری
پروفسور جان
خب كاملا مشخصه كه من چه حالي داشتم وقتي اينا رو ميشنيدم و ميديدم!
حتي به بچه هاي كوچيك هم كه ميرن بغل باباشون حسوديم ميشه!
بالاي اون كوه بلند
| Design By : Pars Skin |



